یا الله
نقل است که جماعتی از بزرگان پیش رابعه رفتند. از یکی پرسید: تو خدای را برای چه می پرستی؟ گفت: هفت طبقه دوزخ عظمتی دارد و همه را بر او گذر باید کرد٬ ناکام از بیم و هراس او. دیگری گفت: درجات بهشت منزلتی نیکو دارد٬ پس آسایش در آنجا موعود است. رابعه گفت: بد بنده ای بود که خداوند خود را از بیم عبادت کند یا به طمع مزد پرستد. پس ایشان گفتند تو چرا می پرستی خدای را؟ تو را طمع نیست؟ گفت: الجار٬ ثم الدار. ما را این تمام نبود که دستوری داده اند تا او را بپرستیم؟ که اگر بهشت و دوزخ نبودی٬ او را اطاعت نبایستی کرد و استحاق آن نداشت که بی واسطه عبادت او را کند؟
-تذکرة الاویاء
|
سجده برم که خاک تو بر سر چو افسرست |
|
پا درنهم که راه تو بر پا مبارکست |
|
|
|
میآیدم به چشم همین لحظه نقش تو |
|
والله خجسته آمد و حقا مبارکست |
|
|
|
نقشی که رنگ بست از این خاک بیوفاست |
|
نقشی که رنگ بست ز بالا مبارکست |
|
|
|
بر خاکیان جمال بهاران خجستهست |
|
بر ماهیان طپیدن دریا مبارکست |
|
|
|
آن آفتاب کز دل در سینهها بتافت |
|
بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست |
|
|
|
دل را مجال نیست که از ذوق دم زند |
|
جان سجده میکند که خدایا مبارکست |










